روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیرند. آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر جواب داد :عالی بود. پدر پرسید :آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد بله پدر. پدر پرسید :چه چیزی از مسافرتمان یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد پاسخ داد : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها 4 تا. ما در حیاطمان 1 فواره دادیم و آنها رودخانه ای دارند که بی نهایت است. ما در حیاطمان فانوس های درخشان داریم و آنها ستارگان درخشان. حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست! بعد پسر اضافه کرد :



حجت الاسلام و المسلمین محمدرضا نوراللهیان، استاد دانشگاه تربیت مدرس و حوزه درباره رواج خوی تجمل گرایی و گاهی اشرافی گری در میان برخی از اقشار از جمله روحانیت اظهار کرد: باید توجه کرد که عرف جوامع هم تغییر کرده است و ما در شرایط سخت و بدون امکانات زندگی نمی کنیم اما اتفاق ناگواری در روحانیت افتاده آن هم چشم هم چشمی است در صورتی که در گذشته نوع اندیشه و سلوک علما و روحانیون ارزش به حساب می آمد اما امروز ارزش در مادیات دیده می شوند. ما نباید خودمان را از سطح اکثریت جامعه جدا کنیم یا حداقل یک درجه بالاتر از سطح عادی مردم باشیم نه اینکه یک فاصله زیادی بگیریم؛ مشخص است چنین جامعه ای از اصول و مبانی خودش فاصله گرفته است و با توجه به چندین متن صریح در نهج البلاغه جامعه ای هم که از اصول خود فاصله بگیرد محکوم به شکست است.